تبليغاتX
خوشكلتريناي دنيا

خوشكلترين خاطره ها و اتفاقات زندگي






اين ماجرا در مورد يكي از اجداد منه

فردي به نام علي ساده

اين آقا از طرف ارباب روستاشون مامور ميشه بره و يه خونه اي براي ارباب تو يه باغي بسازه

اين آقا كارگرها رو جمع ميكنه و ميره براي ساخت عمارت

وقتي كارگرهاش داشتن زمين رو ميكندند به كلي طلا و جواهر ميرسن كه به صورت گنجينه تو خاك مدفون شده بوده

علي گنج رو برميداره و ميخواد تحويل ارباب بده

كارگرها اعتراض ميكنند و بهش پيشنهاد ميدن كه بيا اين گنج رو بين خودمون تقسيم كنيم و صداش رو هم در نياريم

اما علي ساده حاضر نميشه تو امانت خيانت كنه و عليرغم اعتراض شديد اون جمع ميره و گنج رو تحويل ميده

از اون به بعد مردم اون روستا  به خاطر اين ساده لوحي علي (از ديد خودشون) بهش ميگفتند علي ساده !!!

يعني خيانت در امانت نكردن رو سادگي ميدونستند

الان هم تو جامعه ما جوري شده كه اگه كسي يه كار خوب بكنه مردم كوته فكر به حساب سادگي و خنگيش ميزارن !!!!!!!!!!

نوشته شده توسط : خاطره | لينک ثابت | موضوع: گوناگون | سه شنبه دوازدهم آبان 1388 | 6:12 |

در یکی از این شبهای دهه اول محرم رسول ترک به سوی هیئت و جلسه روضه ای میرفت که مسئولین و بعضی از شرکت کننده های در آن هیئت از اینکه رسول ترک به هیئت و جلسه آنها میآمد بسیار ناراحت و ناخشنود بودند.

در این چند شبی که از محرم گذشته بود رسول ترک هر شب در آن هیئت حاضر شده بود. او در این چند شب به همه نشان داده بود که نمیتواند مانند بسیاری از شرکت کنندگان و عزاداران در گوشهای از مجلس آرام و ساکت بنشیند.
او فکر میکرد میتواند در آن جلسات هر کاری که هر یک از اعضای هیئت میکند او نیز انجام دهد. او حتی بدش نمیآمد تا در نظم و ترتیب بخشیدن به مراسم عزاداری نیز دخالت کند.
هر چند که همه حرکتها و کارهای رسول با نوعی شلوغکاری همراه بود اما به وجه اساس و ریشه این نارضایتیها و دلخوریهای اهل هیئت بخاطر این شلوغکاریها نبود.
آنها از مرام و شخصیت رسول ناراحت بودند. آنها فکر میکردند که وجود و حضور چنین آدمی هیئت و جلسه عزاداری و توسل را از شور و اخلاص و صفا باز میدارد و حق هم در ظاهر با آنها بود، زیرا رسول آدمی قلدر و لات و لاابالی بود. او مردی بود که به فسق و زورگویی شهرت داشت. او یکی از قلدرهای شروری بود که مأمورهای کلانتریهای تهران از اینکه بخواهند با او برخوردی جدی داشته باشند بیم و هراس داشتند.
اما رسول ترک با تمام این گمراهیهایی که داشت یک صفت و خصلت نیکو وعجیبی نیز داشت. او دوست داشت در ماههای محرم در هر شکل و حالتی که هست در جلسه های سوگواری و روضه سرور آزادگان عالم حضرت حسین بن علی (ع) شرکت کند.

گاهی قبل از اینکه بخواهد به سوی جلسه روضها ی حرکت کند ابتدا دهانش را برای لحظاتی کوتاه زیر شیر آب میگرفت و به خیال خودش دهانش را به این شکل آب میکشید تا دیگر نجس نباشد و آنگاه به سوی هیئت و جلسه روضه ای به راه میافتاد.

رسول ترک آن شب نیز وارد هیئت شد. بسیاری از نگاههایی که به او میافتاد محترمانه و مهربانانه نبود. مسئول هیئت هم که آدمی خوش سیما و با صفا بود با دیدن و مشاهده رسول ناراحت به نظر میرسید.
دقایق زیادی از آمدن و حضور رسول نگذشته بود که جوانی از میان مسئولین هیئت قد راست کرد و یک راست به سوی رسول رفت و مشغول صحبت با رسول شد .

کم کم آثار ناراحتی و غضب در صورت و چهره رسول ظاهر گشت. رسول ساکت بود و فقط با ناراحتی به حرفها و صحبتهای آن جوان گوش میداد.
آن جوان که خود فرستاده مسئول هیئت معرفی کرده بود با صراحت و بدون هیچ ملاحظه و ترس و واهمه ای به رسول حالی کرده بود که باید از مجلس بیرون برود و دیگر حق ندارد در هیئت و جلسه آنها شرکت کنند.

معلوم بود که رسول ترک از اینکه او را از جلسه امام حسین (ع) بیرون میکنند به خشم آمده است. او از روی ناراحتی نمیتوانست حرفی و سخنی بگوید. او در حالی که خودش را کنترل میکرد به حرفی و سختی از جایش بلند شد. برای لحظاتی سکوت و خاموشی بر مجلس سایه افکنده بود. در آن لحظات بعضیها گمان میکردند که او الان دعوا و جنجالی به راه خواهد انداخت.

ارادت و اعتقادش به امام حسین (ع) به اندازهای بود که به او اجازه نمیداد تا از خادمان و ارادتمندان به ا مام حسین (ع) کینه و عقدهای به دل بگیرد و دعوا و زد و خوردی به راه بیاندازد.

آن شب نیز مثل همه شبهای خدا به پایان رسید هنوز آفتاب طلوع نکرده بود که دری باز شد و مردی از خانه اش بیرون آمد.
او به جلوی خانه رسول رسید و شروع به در زدن نمود.

رسول در را باز کرد.
مردی که پشت در ایستاده بود همان مسئول هیئت بود .
مسئول هیئت در حالی که بر روی پنجه های پایش ایستاده بود هیکل و جثه قوی و بزرگ رسول را در آغوش گرفته بود .
مسئول هیئت بعد از معذرت خواهی ها و دلجوییهای فراوان از رسول خواست تا او حتماً در شبهای آینده در جلسه های آنها شرکت کند و تمام اتفاقات و حرفهای شب گذشته را فراموش کند.
مسئول هیئت نمیخواست بیش از این توضیحی بدهد و دلیل و علت این تغییر نظر و رفتارش را بیان بنماید.
زمانی که مسئول هیئت میخواست خداحافظی کند و برود رسول مانع از رفتنش شد. رسول میدانست که مسئول هیئت بدون علت و بیخودی عقیدهاش تغییر پیدا نکرده است. او پافشاری و اصرار داشت تا علت این تغییر را بداند.
مشاهده یک خواب و رؤیایی عجیب باعث شده بود تا مسئول هیئت از اینکه در شب گذشته رسول را از جلسه امام حسین (ع) بیرون کرده است به شدت پشیمان و نادم بشود.

تقدیر و اراده خداوند بر این تعلق گرفته بود تا مسئول هیئت دراولین دقیقه های صبح و در همان جلوی خانه رسول همه رویا و خوابش را برای رسول بازگو کند و واسطه و رساننده یک پیام و دعوتی رمزدار از جانب امام حسین (ع)برای رسول ترک باشد .

مسئول هیئت در شب گذشته در عالم خواب دیده بود در شبی تاریک در صحرای کربلا قرار دارد. او در خواب دیده بود که خیمه ها و یاران و اصحاب امام حسین (ع) در یک طرف میباشند و یاران و خیمه های لشکریان یزید (لعنت الله علیهم اجمعین) در سویی دیگر. مسئول هیئت تصمیم می گیرد برای مشاهده اوضاع و احوال خیمه های اما حسین (ع) به سوی خیمه های آن حضرت حرکت کند.
هنوز بیشتر از چند قدم بر نداشته بود که ناگاه متوجه میشود سگی در حال پاسبانی و نگهبانی از خیمه های امام حسین (ع) است. آن سگ با پارسها و حمله های جسورانه اش به هیچ غریبهای اجازه نمیداد به خیمه های امام حسین (ع) نزدیک شود.

مسئول هیئت قدم بر میدارد و با احتیاط به سوی خیمه های سیدالشهداء حرکت میکند ولی آن سگ به سوی او نیز حمله ور میشود و با سماجت مانع از نزدیک شدن وی به خیمه های حسینی میگردد.
مسئول هیئت در آن تاریکی و ظلمت شب با آن سگ درگیر میشود و میخواهد خودش را به خیمه ها برساند. او به سختی و با کوشش و تلاشی زیاد در حال رها شدن از آن سگ بوده است که ناگهان با نگاه به سر و کله آن سگ متوجه یک منظره بسیار عجیب و غریبی میگردد.
مسئول هیئت با گریه و اشک به رسول ترک میگوید:
«... رسول! من در حالیکه با آن سگ رو در رو شده بودم یکدفعه متوجه مسئله عجیبی شدم، من ناگهان متوجه شدم که سرو صورت آن سگ سر و صورت توست، این سر و کله تو بود که بر روی هیکل و بدن آن سگ قرار داشت؛ رسول! در واقع این تو بودی که در حال پاسداری از خیمه های امام حسین (ع) بودی...»

رسول ترک بعد از شنیدن رویای مسئول هیئت شروع به گریه و زاری میکند، او ناله کنان، تند تند از مسئول هیئت میپرسیده است: «... راست میگویی یعنی واقعاً من سگ نگهبان خیمه های اما حسین (ع) بودم؟... » و سپس بعد از درآوردن صدای سگها با شور و وجدی آمیخته به گریه و اشک فریاد میکشیده است:«از این لحظه به بعد من سگ حسینم... خودشان مرا به سگی قبول کرده اند...»

+++++++++++++

توجه داشته باشيد كه اين عبارات تعبير و كنايه است از وفا دار و در خدمت بودن و نبايد برداشتي از توهين و اهانت در اين مورد بشود


نوشته شده توسط : خاطره | لينک ثابت | موضوع: عارفانه و الهي | جمعه دهم مهر 1388 | 21:18 |

يكي از عزيزانم كه يه زن تنهاست و با دختر كوچيكش زندگي ميكنه و به سختي خرجش رو از طريق مغازه اش ميگذرونه

اين طور برام تعريف ميكرد :

نيت كرده بودم واسه چند روز ديگه براي نيازمندا افطاري عدس پلو درست كنم و ببرم در خونه هاشون تحويل بدم

با اين كه نيت كرده بودم چند روزي بود اصلا دخل نداشتم . روز تهيه و توزيع غذا نيت كردم كه امروز هر چي دخل داشتم واسه اين نذرم بزارم و هيچيشو براي خودم برندارم

عجيب اينكه دقيقا همين روز كلي برام مشتري اومد طوري كه برعكس هميشه اين دفعه مشتريهام حتي سر قيمتش باهام چونه هم نمي زدند !!!!

طرفاي ظهر هر چي پول جمع كرده بودم برداشتم تا برم براي افطاري نيازمندا وسيله بخرم

يه ليست خريد از طرف آشپزخونه اي كه اتفاقا از آشناهام بود و قرار بود كار پختشو انجام بده گرفته بودم

عجيب اينكه وقتي تمام ليست رو خريدم با احتساب كرايه و همه خريدها ديگه هيچي هيچي ته جيبم نمونده بود يعني دقيقا همون قدري كه نياز بود همراهم بود ،‌نه كمتر نه بيشتر !!!!

...حتي يادمه بدون اينكه حواسم به پولي كه دارم باشه تو مغازه وقتي مغازه دار ميخواست يه كم بيشتر عدس بكشه تا قيمتش رند بشه ناخود آگاه نگذاشتم و خيلي موارد اين مدلي ديگه

انگار يكي داشت روي خريدهاي من به طور دقيق مديريت ميكرد تا همون ميزان خرج بشه

عجيبتر اينكه امروز صبح يكي از دوستانم ازم 5 تومان دستي قرض كرده بود كه انگار اون 5 تومن نبايد پيشم مي بود تا دقيقا همون رقمي بشه كه براي خريد نيازه

و باز عجيبتر اينكه يكي ديگه نون براي ته ديگش خريده بود كه من تو مغازم جاگذاشته بودمش و مجبور شدم خودم از جيب خودم بخرم تا بازم دقيقا همون ميزان درست بشه...انگار نبايد كس ديگه اي كمكي ميكرد و بايد تمام هزينه هاش از جيب خودم مي بود

بعد از ظهرم رفتيم و غذاهارو بين محرومين تقسيم كرديم

و عجيب اينكه وقتي عصر دوباره سركارم رفتم دوباره مثل صبح برخلاف روزهاي قبل كلي مشتري داشتم و دخلم پر شده بود !!!!!!

نوشته شده توسط : خاطره | لينک ثابت | موضوع: گوناگون | شنبه بیست و هشتم شهریور 1388 | 6:52 |

مجتبی یه جوون خوش بر و رو و پاك بود

تو روستاشون یه بیوه زنی بود كه دنبال مجتبی بود

پاكی مجتبی بهش اجازه نمیداد با اون زن همراه بشه

یه روز تو یه شرایط خاصی اون زن مجتبی رو تو ساعت خلوتی تو مسجد گیر میندازه

اما مجتبی حاضر نمیشه نیاز اون زن رو اجابت كنه

وقتی این مخالفت رو میبینه و ازش نا امید میشه و از طرفی هم آبروی خودش رو در خطر میبینه مجتبی رو به تجاوز بهش متهم میكنه و بعد كولی بازی همه مردم رو از این تعرض مطلع میكنه

مجتبی كه مدركی برای دفاع از خودش نداشت توسط مردم شدیدا مجازات میشه و شلاق میخوره

مجتبی به خاطر كاری كه نكرده بود هم مجازات شد و هم آبروش به كلی پیش مردم رفت

مجتبی دل شكسته و دلگیر از آبروی از دست رفته اش بعد این ماجرا به مادرش وصیت میكنه كه :

وقتی از دنیا رفت طنابی دور گردنم بنداز و تو كل روستا جنازه منو دور بده و به مردم نشون بده


مدت كمی میگذره و مجتبی عازم جبهه میشه

اما....

تعریف میكنند لحظه شهادتش مجتبی زانو زده بود و دستاش به سمت آسمون بود 

....مجتبی شهید میشه و پیكرش بعد از مدتی به روستاشون میرسه در حالیكه سری بر تنش نبود

پیكری بدون سر

سر و گردنی نمونده بود كه طنابی به دورش بیافته !

میگند وقتی شهید رو به شهر میآوردن انگار تو شهر مراسم عروسی بود ...مردم هم ناراحت بودن و از طرفی هم خوشحال ...خوشحال از اینكه اینچنین این شهید عزت پیدا كرده بود در مقابل تهمتی كه برگردنش بود

انگار داستان یوسف و زلیخا دوباره تكرار شده بود




این ماجرای یكی از آشنایانم بود كه حیفم میاد این رو هم نگم كه مجتبی نتیجه تربیت یه مادر پاك بود. مادری كه تو مراسم دفن پسرش سخنرانی عجیبی برای مردم كرده بود

این مادر پسر دیگه ای هم داشته ....پسرش تو یه حادثه ضربه ای به سرش میخوره و دچار اختلال روانی میشه ...همسر پسرش ش بعد یه مدتی در حالیكه بچه هم داشته از پسرش جدا میشه ...بچه ای به اسم هوشنگ كه نه پدرش میتونسته اونو نگه داره نه مادرش حاضر بوده اونو بپذیره

مادربزرگش ( همون مادر مجتبی) اون رو پیش خودش میاره و تربیتش میكنه ...چنان تربیتی كه اون رو هم به جبهه میفرسته و بعد مدتی هوشنگ هم مثل عموش مجتبی شهید میشه

در واقع این شیر زن نوه اش رو هم مثل پسرش تربیت كرد كه هر دو شهید شدند
نوشته شده توسط : خاطره | لينک ثابت | موضوع: غم انگيز | سه شنبه دهم شهریور 1388 | 17:35 |

تازه از يه شهر كوچك به اين شهر بزرگ اومده بوديم ... اولين روز مدرسه من بود ...كلاس اول !!!

تو كلاس همه آروم نشسته بوديم كه براي اولين بار صداي رد شدن هواپيما رو شنيدم ...از پنجره بيرون رو نگاه كردم و رد شدنش رو ديدم

با شور و اشتياق عجيبي داد و بيداد كنان از كلاس رفتم بيرون و رو به آسمون فرياد ميزدم : هواپيما ! هواپيما !

همه كلاس به تبعيت از من ريختن بيرون كلاس و تو حياط مدرسه بالا پايين ميپريدن و داد ميزدن :هواپيما ! هواپيما !


اين خاطره رو سهراب عزيز برامون فرستادند


نوشته شده توسط : خاطره | لينک ثابت | موضوع: خنده دار | چهارشنبه بیست و هشتم مرداد 1388 | 15:35 |

ان شاالله سلامت باشی. نمی دونی امروز چه دیدم...بگم باور نمی کنی. خودمو دیدم. خدا رو دیدم. خودمو دیدم که زیر بلیط خدام. خودمو دیدم که ناچیزم. خدا رو دیدم که زیباست، قادر و همه دنیا از اونه. امشب دعوت شده بودم به مهمانی یک موسسه خیریه. ایتام سادات رو حمایت میکنن. همیشه احساس می کردم من هیچ کاره ام و ان هم پول پیغمبره تو مال و اموال من. خلاصه پکر از حقارت خودم قبل از شام زدم بیرون. ساعت از 10 گذشته بود.با ماشین داشتم می رفتم خونه که یه پسر 11- 12 ساله با این موتور کوچولوها با چراغ خاموش اومد طرفم. نمی دونم چطوری له نشد و سالم راهش رو کشید و رفت. اما ماشین من رفت رو جدول. اما هیچیش نشد. یه جوون کر ولال کمکم کرد ماشین رو بردم کنار خیابون، دست تنها پنچری رو گرفت. بی هیچ چشم داشتی... وقتی رفت فقط داشتم به حکمت خدا نگاه می کردم، با عشق


اين خاطره قشنگ رو زينب عزيز برامون فرستادن

نوشته شده توسط : خاطره | لينک ثابت | موضوع: گوناگون | چهارشنبه چهاردهم مرداد 1388 | 0:0 |

با خدا قرار گذاشته بودم كه هميشه نمازم رو اول وقت بخونم و ازش خواستم كمكم كنه بتونم

خوب خود خدا هم گفته اگه به عهدتون عمل كنين منم به عهدم عمل ميكنم

تا حالا هم يادم نمياد كه وقت نماز شده باشه و من نمازم رو اول وقت نخونده باشم مگر اينكه خواب مونده باشم يا براي جماعت خوندن صبر كرده باشم و يا براي اينكه حقي ضايع نشه صبر كرده باشم


من اين مطلب رو اولين باره كه اينجا ميگم ...براتون چند تا نمونه عجيب و باور نكردني از اين قرارمون ميگم 

1-خونه يكي از اقوام بود كه قرار بود به اتفاق جمع بريم منزل يكي ديگه ....دقيقا وقت نماز شده بود ....آماده شده بوديم كه بريم ...همراهمون هم مادر بزرگ و پدر بزرگم هم بود ...مهر رو برداشته بودم اما فكر كردم مراعات حال بقيه مهمتره و نبايد به خاطرم منتظر بمونن...منصرف شدم و مهر رو گذاشتم تا آماده رفتن بشم ...كه...يه دفعه از دم در صدا زدن چند دقيقه ديگه واستيد تا اين كاميون كه تو كوچه اومده و راه رو بند آورده سر و ته كنه و راه باز شه ...يعني دقيقا همون مدتي كه براي نماز خوندن لازم بود

2-چند روز بعد اين ماجرا بود كه رفته بوديم تو يه كارخونه براي چك كردن يه سيستم توليد .. وقت نماز شده بود و صداي قرآن از بلندگوي كارخانه پخش مي شد...من هم بايد حتما بالاي سر كار مي بودم 

مونده بودم چه كار كنم ...نمي تونستم اونجا رو ترك كنم ...تو همين فكر بودم كه ناگهان برق كارخونه به كلي قطع شد !!!!

و  فرصتي براي نماز خوندنم پيش اومد

3-از بيرون شهر برميگشتيم ...مصادف با وقت نماز بود ....از راننده خواسته بودم نگه داره اما موافقت نكرد ....دل دل ميكردم ....تو همين حال بودم كه ديدم مسير تردد بسته شد ! ...چون مسير شلوغ شده بود پليس موقتا مسير ما رو بسته بود تا يه لاين ديگه اي راه بيافته

ماشين ها وسط خيابون واستاده بودن ...اتفاقا حاشيه همون جاده يه آرامگاهي بود كه جا براي نماز خوندن داشت...من هم از فرصت استفاده كردم و رفتم فوري نمازم رو خوندم و برگشتم ...عجيب اينكه همينكه برگشتم و سوار ماشين شدم راه باز شد...انگار مسير براي نماز خوندن من بسته شده بود !

4- با اين تورهايي كه از مساجد به قم و جمكران ميرن عازم بوديم ....ماشين چند بار تو مسير به بهانه هاي مختلف توقف كرده بود ....با خودم ميگفتم با اين همه توقف ديگه وقت نماز وانمي ايسته ...براي سوخت گيري كه توقف كرده بود دقيقا مصادف با اذان بود ...اصلا هم قصد توقف براي نماز رو نداشت ... رفتم و به مسئول كاروانش گفتم نماز از زيارت مهمتره ...با اصرار بعضي ديگه در حاليكه داشت حركت ميكرد از رفتن منصرف شد و همونجا براي نماز توقف كرد

جالب اينكه بين اينهمه جا دقيقا لحظه اذان به پمپ بنزين رسيده بود 

5-از تهران به مشهد با قطار مي رفتم ....قطار فقط يك جا براي نماز نگه مي داره ....جالب اينكه دقيقا وقت اذان مغرب قطار يه ايستگاهي براي نماز توقف كرده بود ...تو يه فاصله 12 ساعتي دقيقا وقت نماز به اون ايستگاه رسيده بود!!!


طبق قرارمون هميشه و هر جايي كه بودم سعي كردم نمازم رو اول وقت بخونم

حتي سر جلسه امتحان ترم و يا حتي سر جلسه كنكور به هر طريقي كه شده نمازم رو اول وقت خوندم و بركاتش رو هم تو زندگي به عينه ديدم

اين نكته رو هم بگم كه نمازي كه فقط به ظاهر باشه و هيچ باطني نداشته باشه به هيچ دردي نمي خوره

نمازي ارزشمنده كه واقعا در عمل آدم رو از خطا دور كنه و باعث رشدش بشه

نمازي كه باعث بشه ادم تو زندگيش حق همه رو رعايت كنه نه اينكه حتي با نمازش حق كسي رو ضايع كنه


نوشته شده توسط : خاطره | لينک ثابت | موضوع: عارفانه و الهي | چهارشنبه هفتم مرداد 1388 | 17:53 |

دوران كودكي يه بار پدرم منو با خودش به يكي از جلساتش تو تبريز برد

جلسه اي كه چند تا از بزرگان و علماي مبارز برجسته اون زمان تو منزل يكي از مبارزين دور هم براي بررسي مسائل سياسي دوران طاغوت جمع شده بودند

تو جلسه نشسته بودم و تو حال و هواي خودم بودم كه ديدم يه عقرب از جلوم داره رد ميشه

از جام پريدم و فرياد زدم

بقيه هم از جاشون بلند شدند و دنبال اون عقرب گشتند

كل اتاق رو گشتند ،‌زير فرش ، اين ور اون ور ،‌ اما هر چي گشتند اثري از اون عقرب تو اون اتاق كوچيك نبود

با اينكه اثري از عقرب نبود و به نظر اونجا امن ميومد ،‌صاحب خونه از مهمونها خواست كه براي اينكه خيالشون راحت تر باشه بريم اتاق بغلي و اونجا ادامه بدن

تازه وارد اتاق ديگه شده بوديم كه ناگهان صداي مهيبي از اتاق قبلي اومد ،‌ رفتيم و ديديم كه سقف اتاق قبلي كلا ريخته بود !!!!

با اون ريزش شديد بدون شك اگه تو اون اتاق مونده بوديم زنده نمي مونديم !!!

در واقع اون عقرب مامور بود كه ما رو از اون اتاق جابه جا كنه


اين خاطره رو هادي عزيز براي ما فرستادند

نوشته شده توسط : خاطره | لينک ثابت | موضوع: گوناگون | دوشنبه بیست و نهم تیر 1388 | 14:15 |

وقتي براي امور درماني به يه مركز درمان معتادان تو يكي از جزاير جنوب كشور رفته بودم يه واقعه خياي خيلي شگفت آور و عجيبي ديده بودم

معتاداني كه در حال ترك بودند ، چون بهشون مواد نمي رسيد فكرهاي خلاقانه اي براي دود كردن و شارژ‍ شدن به ذهنشون ميرسيد

ديديم بدون اينكه به اونها موادي داده باشيم مي رن يه گوشه و دارن يه چيزايي رو دود مي كن و شارژن

برامون سؤال شد ،‌تا اينكه بالاخره با امتياز دادن به يكي از خوداشون تونستيم زير زبونشو بكشيم و سر از كارشون در بياريم

تو اون مناطق گرم عقرب ها به جاهاي مرطوب علاقه نشون ميدن

معتادها يه رديف آجر مي چيدن و گاهي روشون آب مي ريختن و مرطوب نگه مي داشتنشون

عقرب ها يواش يواش مي آمدن اونجا و جمع مي شدن

عقرب ها رو مي گرفتن و مي گذاشتنشون تو آفتاب تا خشك بشن

عقرب هاي خشك شده رو به سيخ ميكردند و دود مي كردن

نمي دونم چه ماده اي تو بدن عقرب هست اما اينها رو نعشه و شارژ ميكرد

خلاصه اينكه با اين روش عقربهاي خشك شده رو به عنوان مواد مصرف ميكردند و تا حدودي سركيف ميشدند


البته شما از اين كارها ياد نگيرين !!!


اين خاطره جالب رو آقاي حسيني برامون فرستادند

نوشته شده توسط : خاطره | لينک ثابت | موضوع: خنده دار | شنبه بیست و هفتم تیر 1388 | 15:52 |


اعتراف 

محل بازی ما کنار بیمارستان جذامی ها بود بیمارستان یک نگهبان بد اخلاق داشت...و ما که اصولا حادثه جو و کنجکاو بودیم دنبال این هدف...که روزی نگهبان را غافل نموده و برویم داخل بیمارستان را ببینیم!!
او حق داشت...بیماری واگیر دار بود و ما این خطر را نمی دانستیم...این انتظار گذشت تا اینکه یک روز یک اتفاق جالب افتاد...
بر و بچه ها دویدند که فلانی بیا یک زن بی حجاب و دیوانه در خیابان است...
از کوچه دویدیم تا آن زن را ببینیم...دیوانه نبود لباسی سیاه داشت با یک کیف براق
قدری زیادی با ناز راه میرفت...غروب آرام داشت از راه میرسید
آن زن جلو و من و چند دوستم دنبال وی...جالب اینکه او بطرف بیمارستان رفت...نگهبان ترشرو تا او را دید به کناری رفت.زن داخل محوطه شد.مانیز فرصت را طلایی دیدیم و در پناه او وارد بیمارستان شدیم.
اطراف دیدنی بود درختان سربفلک کشیده و صدای کلاغها محوطه را پر کرده بود...
تک و توک بیماران با زخمهای تازه و چهره های مخوف در بیمارستان راه میرفتند
اما تا آن زن را دیدند همه دور یک چمن دایرهای حلقه زدند...خصوصا اینکه آن زن سیاهپوش آنها را صدا میزد که بیایند...
همه حلقه زدند و ما هم که حالا جزو یاران آن زن بودیم به اشاره وی شروع به دست زدن کردیم...
آن خانم هم روی چمنها شروع به رقصیدن کرد...یکی دو نفر را هم بلند کرد تا همراهش برقصند...آنها دستشان را دراز میکردند و آن زن روی دستان آنان خم میشد
و رقص ادامه داشت...
به چهره بیماران نگاه میکردم همه خوشحال بودند...چمن دایره ای یک میدان رقص شده بود...جذامیها میرقصیدند و دردشان را از یاد برده بودند!!!
میدانستم که رفتنم به بیمارستان و شرکت دریک مراسم رقص با یک زن اجنبیه یک بی دینی محض بود...و مستوجب یک توبیخ سخت ...لیک الان بعد از 35 سال!!!
به آن زن فکر میکنم...و اینکه او یک عده فراموش شده را یک روز شاد کرد و رفت هنوز در فضای بیمارستان که حالا عوض شده صدای ...دست دست...او را میشنوم
عجب گناه دلنشینی بود!!!


اين خاطره رو از وبلاگ آدرس يك معشوقه تاپ برامون فرستادن

نوشته شده توسط : خاطره | لينک ثابت | موضوع: عاشقانه و احساسي | جمعه بیست و ششم تیر 1388 | 5:8 |

يكي از دوستان عزيزم مبلغي نياز داشت ..رفتم محل كارش  و 100 هزار تومني بهش قرض دادم تو جيبم چند هزار تومن بيشتر نمونده بود ....اومدم خونه و دوباره براي يه كار اداري ديگه كه خيلي هم برام مهم و سرنوشت ساز بود رفتم بيرون ،‌به همين هوا كه اون مقدار پول تو جيبم براي كارم كافيه ،‌دوباره پول برنداشتم

از در خونه كه رفتم بيرون ديدم يه صداي ضعيفي صدام كرد ..... فكر كردم درست نشنيدم و خواستم بي اعتنا برم كه برگشتم ديدم پدرم از اون مسير ديگه داره مياد و صدام كرده بود ...گفت بيا با ماشين برو ... با اصرار پدرم با ماشين رفتم

تو اون سازمان در حال انجام كارام با همون مبلغي كه اول به صندوقش پرداخت كردم ، بودم

كه مسئولش گفت بايد فلان كار رو هم انجام بدي ... كه درست هم ميگفت و بايد براش يه مبلغ ديگه هم مي پرداختم ..رفتم پاي صندوق ، 1400 تومن كم داشتم ....موندم ..يادم از ماشين اومد ...رفتم و ديدم تو داشبورد دقيقا يه هزاري با دو تا دويستيه ....گيج و مبهوت مونده بودم ...دقيقا هموني بود كه لازم داشتم

كارم رو كه خيلي خيلي برام مهم بود رو انجام دادم درحاليكه اگه اون پول كمو اونجا نمي تونستم بپردازم و كارم راه نمي افتاد خيلي كارم بعدا گره ميخورد 

حوادث رو كه مرور ميكردم خيلي برام جالب بود ....دقيقا لحظه اي كه برم پدرم بياد و ماشين رو بهم بده ....دقيقا همون قدري كه نياز دارم تو ماشين باشه ..چه قدر دقيق و ظريف اين جريانات پيش رفت

و اينكه به كسي كمك كني اينجوري كمكت ميكنن ...از جايي كه گمانش رو هم نمي كني


نوشته شده توسط : خاطره | لينک ثابت | موضوع: گوناگون | چهارشنبه بیست و چهارم تیر 1388 | 11:3 |

انسانيت

ياد يه جرياني تو زلزله بم افتادم كه با اين عكس خيلي مطابقت داره

يكي از دوستان تعريف ميكرد تو همون بهبوهه زلزله و در حالي كه هنوز اجسادي زير آوار بودند ديديم يكي از سگهاي امدادگر دنبال يه مرد كيف به دست كه خيلي هم متشخص به نظر ميرسيد مي كرد و هي دور و برش پارس ميكرد

سگه ول كن نبود ....هر جا اون مي رفت سگه هم پارس زنان دنبالش بود

تا اينكه مرده بالاخره كيفش رو انداخت رو زمين و خودش بدو بدو فرار كرد

وقتي رفتيم بالاي سر كيف ..... صحنه اسف بار و رقت انگيزي رو ديديم

ديديم توي كيف يه دست  بريده شده زني با كلي النگو بود

در واقع اون دزد كثيف وقتي نتونسته بود النگوهاي اون زن مرده رو از دستش در بياره دست زنه رو بريده بود و تو كيفش گذاشته بود تا سر فرصت درشون بياره

نوشته شده توسط : خاطره | لينک ثابت | موضوع: غم انگيز | دوشنبه بیست و دوم تیر 1388 | 21:43 |

يكي از نقشه هاي انگليسيها حتي تو اون زمان( حدود 70 سال قبل) سست كردن و از رده خارج كردن توان جوونها بود

اين جريان تكون دهنده رو بخونيد تا به عمق فاجعه پي ببريد

پدربزرگم واسم تعريف ميكرد كه :

انگليسي ها يه بار اومدن پيش پدرم كه كدخداي روستا بود ( يكي از روستاهاي خراسان)

بهش پيشنهاد دادن كه :

ترياك و شيره رو به شما مجاني تحويل ميديم ....شما اينرو بين مردم توزيع كنيد ....ترياك هاي سوخته  ( بقاياي مصرف) رو جمع كنيد و برامون بياريد و به ازاش پول بگيريد

هر سري كه ميومدند 8 من ( معادل 24 كيلوگرم) تحويل ميدادن و به ازاي هر من سوخته 4 تومن تو اون زمان ميدادند ... شايد چيزي معادل 50 تا 100 هزار تومان ( اگه شما قيمت معادل دقيقتري داريد بفرماييد )

ضمن اينكه تمامي مخارجي رو كه بايد مردم روستا به عنوان مستمري و اجاره خونش  به كدخدا بدن رو انگليسيها به جاي مردم تقبل كنن و به كدخدا ميدادن

خوب اين پيشنهاد بي شرمانه و البته هوس انگيز انگليسيها به كدخدا بود

اما در قبالش ببينيد كدخدا چه شاهكاري كرد

كدخدا پيشنهادشون رو قبول كرد !!!!!!!......اما

تمام مردم روستا رو جمع كرد و بهشون گفت كه به خدا قسم اگر يه نفر از شما ترياك بكشه و يا دوروبرش بره نه تنها از روستا اخراجش ميكنم بلكه حتي نمي زارم تو روستاهاي اطراف هم زندگي كنه ( و همين كار رو هم كرد ،‌ خانواده اي رو از روستا اخراج كرد طوري كه مجبور شدن به يك شهر ديگه برن و جالبه كه هنوز هم نسل اون خانواده اونجا هستن )

كار جالب ترش اين بود : بايد سوخته اون مواد رو كه نشان دهنده مصرف شدن مواد توسط مردم بود رو تحويل ميداد براي همينم ابتكار جالبي كرد

به كمك يكي ديگه از بزرگاي روستا چند تا ديگ آماده كرد ..... مواد رو تو يه ديگ ريخت و رو حرارت يه كم بهش آب اضافه ميكرد تا ته بگيره ....بعد مواد رو ميريخت تو يه ديگ ديگه و ته ديگ قبلي رو ميتراشيد تا سوخته هاش رو جمع كنه ...دوباره همين كار رو در مورد ديگ بعدي انجام مي داد تا اينكه  تمام مواد رو سوخته كرد و آماده تحويل ميشد

به اين ترتيب مواد رو بصورت سوخته شده تحويل انگليسيها ميداد و انگليسيها به هواي اينكه اينها بقاياي مصرفه ، مي گرفتند و به ازاش پول ميدادن

كدخدا با اين كارش هم مردم روستا رو از اين فتنه انگليسيها نجات داد هم خود انگليسيها رو دور زد و پولهايي رو كه انگليسيها بابت سوخته مواد مي دادن رو به خود مردم روستا مي داد

اين جريان متداول شده بود و هر چند وقتي انگليسيها با محموله هاي جديدشون كه هر دفعه حدود 24 كيلوگرم بود به روستامون به هدف نابود كردن نيروي كار و توانايي مردم مي اومدن .... و خوشبختانه هر دفعه هم با اين نقشه كدخدا مواجه ميشدند


نوشته شده توسط : خاطره | لينک ثابت | موضوع: خنده دار | یکشنبه بیست و یکم تیر 1388 | 13:9 |

پدرم تونسته بود يه سهميه حج عمره رو بگيره . به خاطر موقعيت كاريش نمي توست اون زمان بره حج ، مونده بود كه اين سهميه اش رو چكار كنه

منم به خاطر درسم نمي تونستم برم ...تو خانواده مون فقط برادرم كه اسمش الياس بود و حدود 15 سال بيشتر نداشت شرايط رفتن رو داشت . پدرم با اين تفكر كه هنوز برادرم بچه است و فعلا حج به دردش نمي خوره قصد نداشت از سهميه استفاده كنه

دودل شده بود كه الياس رو بفرسته يا نه

استخاره كرد ....حيرت انگيز بود... اين آيه اومد : و همانا الياس از فرستاده شدگان است !

پدرم ديگه شك نكرد و فرستادش و واقعا هم الان ميفهمم كه اين رفتنش چه بركتي تو زندگي خودش و وماها گذاشته...جالبه بدونين تو كل قرآن فقط دو جا كلمه الياس اومده !!!!!


نوشته شده توسط : خاطره | لينک ثابت | موضوع: عارفانه و الهي | چهارشنبه هفدهم تیر 1388 | 23:49 |

دم در خونمون ديدم يه زن و شوهر كه معلوم بود تازه ماشين خريده بودن دارن يه كار خرافاتي بامزه ميكنن

خانومه سعي ميكرد تخم مرغ رو زير لاستيك ها بزاره تا شوهرش با ماشين از روشون رد بشه ...اما چون يه كم زمين شيب داشت تخم مرغها هي قل ميخوردن مي رفتن اينور و اونور...باز خانومه مي رفت دور ميزد تخم مرغ رو از اون ور ماشين ميذاشت زير يه لاستيك ديگه ....باز قل ميخورد يه طرف ديگه ...اين صحنه بامزه و مضحك همينطور چند بار تكرار شد تا بالاخره شوهرش موفق شد تخم مرغ ها رو حرومش كنه و با لاستيك از روشون رد بشه

كه چي ؟

كه مثلا اين رسمه...سنته ....

اين چه رسم و ستنيه كه فايده اي براي كسي نداشته باشه و تخم مرغي رو كه ميتونه شكم يه نفر روسير كنه اينجور حرومش كنه كف خيابون...(بماند كه كف خيابون رو هم كثيف ميكنه)

نوشته شده توسط : خاطره | لينک ثابت | موضوع: خنده دار | یکشنبه چهاردهم تیر 1388 | 16:27 |

زمان شوروي سابق براي تجارت با قطار بين ايران و شوروي دائما در سفر بودم

تو مسير افراد ديگه اي هم مثل من بودند ... به خاطر اينكه تو مسير بيكار بودند معمولا وقتشون رو به ورق بازي و قمار ميگذرودند ...تو كوپه سربازان و افسران شوروي هم ما رو مراقبت ميكردند

در حاليكه بقيه در حال بازي بودند .... من كه اهل اين كارها نبودم يه گوشه اي نشسته بودم و يه نهج البلاغه كوچك جيبي داشتم و مي خوندمش ....يه بار يكي از اين افسرها توجهش به من جلب شد ...اومد جلو ازم پرسيد چي ميخوني

بهش توضيح دادم ...كه يه فردي به نام امام علي يه مجموعه صحبتها و دستورات و راهنمائي هايي براي مسلمونها داره كه من مطالعه اش ميكنم

ازم خواست يك بخشش رو براش بخونم

اتفاقي بخشي رو كه مربوط به اسرا و نحوه برخورد با اسرا و اينكه نبايد با فرمانده هان اسير دشمن همونطوري كه با سربازان اسير برخورد ميشه رفتار كرد و فرمانده بودنشون رو بايد لحاظ كرد و يه سري نكات در اين مورد رو خوندم

وقتي اين صحبت ها رو شنيد ، شگفت زده شد و با هيجان خاصي گفت : اين مرد لنين دومه

گفتم اما اون 1400 سال پيش زندگي ميكرده !

گفت: پس اين مرد لنين اوله !!!!!


اين خاطره رو مهدي عزيز برامون فرستاده

نوشته شده توسط : خاطره | لينک ثابت | موضوع: گوناگون | شنبه سیزدهم تیر 1388 | 23:3 |

با ماشينم دم در خونه يكي از دوستام منتظر اومدنش بودم

ماشينم رو جلوي درب يه خونه اي گذاشته بودم و البته خودم هم كنارش واستاده بودم تا در صورت لزوم جابه جاش كنم

يكي از اهالي اون خونه خواست ماشينش رو ببره تو ...با اينكه جا براي رفتنش از درب ديگه هم بود ولي باز هم من براي اينكه ادب رو رعايت كرده باشم گفتم اگه لازمه ماشين رو جابه جا كنم

در جواب اين صحبت من با لحن خاصي گفت نه....اما آدم نبايد ماشينش رو جلوي پاركينگ بزنه

كه گفتم درست ميفرماييد ...من هم براي همين اينجا كنار ماشينم هستم تا جابه جاش كنم و حق كسي ضايع نشه

ماشين رو كه برد تو پاركينگ ...من رفتم و براش درب رو بستم

اونم كه اصلا انتظار چنين حركتي رو نداشت ....لحنش زمين تا آسمون عوض شد و ازم عذرخواهي كرد ...

جوري كه حتي خواست منو دعوت كنه به خونش !

بهش گفتم خودم هم كه ماشين رو ميبرم تو پاركينگمون دوست دارم يكي مي بود كه پشتم درو ببنده

خوب چيزي كه من واسه خودم دوست دارم چرا واسه شما دوست نداشته باشم

اين خاطره رو وحيد عزيز برامون فرستاده

نوشته شده توسط : خاطره | لينک ثابت | موضوع: گوناگون | جمعه دوازدهم تیر 1388 | 16:26 |

با ماشين مسيري رو مي رفتم ...در حال حركت يه ماشين تو خيابون ازم يه آدرسي رو پرسيد

مي تونستم همون لحظه بهش توضيح بدم ...اما با اين كار باعث ميشدم ماشين هاي پشت سر حقشون ضايع بشه و سرعتشونو كم كنم

واسه همين ازش خواستم بغل خيابون نگهداره تا بهش آدرس رو بدم ...هر دو كمي جلوتر كنار خيابون نگهداشتيم و راهنماييش كردم

چند دقيقه بعد تو مسير يه دفعه صداي ترمز اومد و ماشينهاي جلويي متوقف شدند ....با اون فاصله كم منم ترمز كردم ... واقعا لحظات نفس گيري بود .... عجيب بود تو اون شرايط طوري ترمز كردم و ماشين متوقف شد كه فاصله ام با ماشين جلويي شايد فقط چند ميليمتر شده بود...طوري كه خودم هم متعجب شده بودم كه چه طور نزدم به ماشين جلويي !

عجيب اين بود كه اتفاقا ماشين جلوييم همون ماشيني بود كه ازم راهنمايي خواسته بود !!!

در واقع به خاطر اينكه سعي كردم حق مردم رو رعايت كنم همين كار باعث شد تو زحمت نيافتم و يه هزينه اضافي رو پرداخت نكنم

نوشته شده توسط : خاطره | لينک ثابت | موضوع: گوناگون | پنجشنبه یازدهم تیر 1388 | 14:33 |

خاطره اي از دکتر علی شریعتی :

« کلاس پنجم که بودم پسر درشت هیکلی در ته کلاس ما می نشست

که برای من مظهر تمام چیزهای چندش آور بود آن هم به سه دلیل؛

اول آنکه کچل بود،

دوم اینکه سیگار می کشید .

و سوم - که از همه تهوع آور تر بود- اینکه در آن سن و سال، زن داشت!

… چند سالی گذشت یک روز که با همسرم از خیابان می گذشتیم ،

آن پسر قوی هیکل ته کلاس را دیدم در حالیکه :

زن داشتم ،سیگار می کشیدم وکچل شده بودم.

وتازه فهمیدم که خیلی اوقات آدم از آن دسته چیزهای بد دیگران که ابراز انزجار می کند ممکن است در خودش بوجود آید.

نوشته شده توسط : خاطره | لينک ثابت | موضوع: خنده دار | چهارشنبه دهم تیر 1388 | 17:8 |

مريم عزيز اين خاطره رو برامون گفته :

پدرم انسان پاكي بود

خدا بهش از همون دوران بچگي برتريهاي خاصي داده بود

پدرم تعريف ميكرد يك بار در دوران مدرسه ، مدير مدرسه خيلي به خودش مباهات ميكرد ،‌مسئله اي به ما داد و گفت هر كس اين را حل كند ، چنين و چنان ...

چون خيلي به خودش باليده بود ، من آمدم اين مسئله را شب ،‌آن موقع نيمه شب حل كردم. صبح رفتم مدرسه ، به تمام شاگردان دادم مسئله را نوشتند . آخر مدير خيلي به خودش باليده بود .

مدير آمد ،‌نگاه كرد ،‌ديد همه درست است . آن طرفش را نخوانده بودم . يك به يك آنها را خواست پاي تخته تا حل كنند و آنها هيچ يك نتوانستند . مرا خواست ،‌ من حل كردم .

به همه آنها بيست داد و به من صفر داد !!!


نوشته شده توسط : خاطره | لينک ثابت | موضوع: خنده دار | سه شنبه نهم تیر 1388 | 0:21 |

يه خاطره از زماني كه يكي دو ساله بودم رو بقيه برام تعريف ميكنن

رفته بودم تو آشپزخونه و قاشقي رو كه رو گاز داغ شده بود ( نمي دونم چرا قاشق رو گاز بوده) رو برداشتم و از روي كنجكاوي و شيطنت بدون اينكه بدونم داغه رو زدم به دست مادرم ....مادرم هم جيغ بلندي از درد سوختگيش كشيد ... هاج و واج مونده بودم كه آخه چرا بايد جيغ بكشه .... براي اينكه علتش رو خوب بفهمم منم قاشق داغ رو چسبوندم به دماغم ...!!!

خودتون گريه هاي بعدش رو تصور كنين

اين خاطره رو وحيد عزيز برامون فرستاده

نوشته شده توسط : خاطره | لينک ثابت | موضوع: خنده دار | دوشنبه هشتم تیر 1388 | 15:0 |

 يک ایرانی در فرانسه مشغول رانندگی در اتوبان بوده و ناگهان متوجه میشه که خروجی مورد نظرش رو رد کرده...

لذا به عادت دیرینه ی ایرانی ها، میزنه رو ترمز و با دنده عقب،شروع میکنه به برگشتن به عقب!
 اما در همین حال با یه ماشین دیگه تصادف میکنه...
 ........پلیس میاد و اول با راننده ی فرانسوی صحبت میکنه
 
 و بعد میاد سراغ ایرانیه و بهش میگه:
 ما باید این آقا رو بازداشت کنیم،ایشون اونقدر مسته که فکر میکنه شما  داشتی دنده عقب میرفتی!!!
نوشته شده توسط : خاطره | لينک ثابت | موضوع: خنده دار | دوشنبه هشتم تیر 1388 | 4:37 |

دنبال يه خونه براي خريد ميگشتيم

دم يه بنگاهي تو دلم از خدا خواستم همينجا كارمون رو درست كنه

وارد بنگاه كه شديم ديديم يه پيرمردي داره در مورد فروش خونه اش با بنگاهي صحبت ميكنه

توجهم جلب شد و سر صحبت رو باهاش باز كردم

خيلي سريع صحبتمون گرم شد و ...رفتيم ديدن خونه اش

وقتي داشتيم خونه اش رو وارسي ميكرديم ...ديديم يه خانم جواني كه توان تكون خوردن رو هم نداشت روي تخت بستريه ...با صورتي سوخته

در واقع اون خانم جوون عروس اون خانواده بود كه بر اثر يه سانحه دردناك شديدا دچار سوختگي شده بوده و اون پيرمرد هم براي تامين مخارج درمانش مي خواست خونه شون رو بفروشه و يه خونه كوچيك تر بخره

شايد اون خونه براي ما مناسب نبود و معامله مون هم نشد

اما فهميدم كه خدا ما رو اونجا فرستاده بود تا هم قدر نعمت سلامتي مون رو يادمون بندازه ...

هم با اون حالي كه با ديدن اون صحنه بهمون دست داد از ته دل براش دعا كنيم

...و شايد هم براي اينكه يه روزي مثل شمايي بياد اينجا و اين مطلب رو بخونه و از ته دل براش دعا كنه

خودم كه اين مطلب رو الان دارم مينويسم بغضم گرفته

اين مطلب زيبا رو احمد عزيز برامون فرستاده

نوشته شده توسط : خاطره | لينک ثابت | موضوع: غم انگيز | یکشنبه هفتم تیر 1388 | 0:40 |

مسعود عزيز اين خاطره شنيدني رو فرستاده :

مقطع پيش دانشگاهي بودم  و يه درسم رو افتاده بودم اگه همون يه درس رو قبول ميشدم ميتونستم كنكور شركت كنم و برم دانشگاه

اصلا حوصله خوندنشو نداشتم ...تصميم گرفتم كه درسم رو ول كنم و برم سراغ يه كار ديگه ...البته بايد قبلش سربازيم رو ميرفتم

مدارك سربازيم رو آماده كردم كه بفرستم...اما

هرچي گشتم شناسنامه ام پيدا نشد ....همه جا رو گشتم اما ...پيدا نشد

همين گم شدن باعث شد فعلا از اين كار صرف نظر كنم و بشينم دوباره اون درس رو بخونم

همينكار رو كردم ...دانشگاه شركت كردم ..رشته خيلي خوبي هم قبول شدم و الان خيلي از وضعيت شغلي و كاريم به خاطر رشته ام راضيم

گرچند شناسنامه چند وقت بعدش پيدا شد اما حالا فهميدم كه حكمت گم شدن بي موقعش چي بود

يه گم شدن ساده سرنوشت زندگي من رو عوض كرد

نوشته شده توسط : خاطره | لينک ثابت | موضوع: گوناگون | شنبه ششم تیر 1388 | 13:8 |

مهدي عزيز اين خاطره رو برامون گفته:

دوران كودكي يه بار رفتيم باغ وحش

جلوي قفس شتر واستاده بودم و هي يه چيزي به سمت شتره پرتاب ميكردم كه اذيتش كنم

شتر در كمال خونسردي غذاي تو دهنش رو مي جويد و بي تفاوت نشخوار ميكرد

اين روند همينطور ادامه داشت ...آزار من و خونسردي شتر و ادامه دادن به خوردنش


بعد مدتي كه ديگه حوصله من هم از اذيت كردنش سر رفته بود ، ناگهان همون چيزايي رو كه تو اين مدت داشت ميجويد و نشخوار ميكرد رو تف كرد رو سر و صورتم

تصورش رو بكنيد چه وضعي شده بودم ...سراپام پر شده بود از يه ماده لزج حال به هم زن !!!!


نوشته شده توسط : خاطره | لينک ثابت | موضوع: خنده دار | شنبه ششم تیر 1388 | 0:0 |

يكي از دوستانم تعريف ميكرد كه تو شهرشون (يكي از شهرستانهاي استان كرمان) يه رسم مسخره وجود داره كه وقتي كسي فوت ميكنه تمام قوم و خويش و آشنايان سرازير ميشن خونه اون مرحوم ...فرقي نداره مرحوم پولدار باشه يا فقير، بايد هرجور شده حتي با قرض و قوله خرج چند روزه مهمونها رو بده

مسخره تر و مضحك تر اينه كه با توجه به اينكه اون منظقه به لحاظ موقعيتش و فرهنگش معتادهاش كم نيست يكي از وظايف اصلي صاحب عزا اينه كه بساط دود و دم مهمانان معتاد رو هم فراهم كنه !!!!!

نوشته شده توسط : خاطره | لينک ثابت | موضوع: خنده دار | جمعه پنجم تیر 1388 | 16:43 |

يكي از آشنايان تعريف ميكرد .....دانشگاهم شهر ديگه اي بود .....يه بار كه ميخواستم سوار اتوبوس بشم ...هيچ جايي گير نمي آمد ...يه اتوبوس فقط 2 تا جاي خالي داشت اونم بغل دست راننده رو جعبه آب سرد كن

دو دل مونده بودم برم يا نه ..... نمي دونم چي شد با اين كه شرايطم اضطراري بود سوارش نشدم و با تاخير با يه وسيله ديگه رسيدم

تو راه ديدم همون اتوبوس تصادف كرده و دقيقا همون قسمتي كه جاي اون 2 نفر بود آسيب ديده و 2 نفر بيچاره اي كه  بعد من اونجا نشسته بودن كشته شده بودن!!!

نوشته شده توسط : خاطره | لينک ثابت | موضوع: گوناگون | جمعه پنجم تیر 1388 | 10:54 |


18 سال پیش من در شرکت سوئدى ولوو استخدام شدم. اولین روزهایی كه در سوئد بودم، یکى از همکارانم هر روز صبح با ماشینش مرا از هتل برمی‌داشت و به محل کار می‌برد. هوا کمى سرد بود و برفى. ما صبح‌ها زود به کارخانه می‌رسیدیم و همکارم ماشینش را در نقطه دورى نسبت به ورودى ساختمان پارک می‌کرد. در آن زمان، 2000 کارمند ولوو با ماشین شخصى به سر کار می‌آمدند.


روز اول، من چیزى نگفتم، همین طور روز دوم و سوم. روز چهارم به همکارم گفتم: آیا جاى پارک ثابتى داری؟ چرا ماشینت را این قدر دور از در ورودى پارک می‌کنى در حالى که جلوتر هم جاى پارک هست؟
او در جواب گفت: براى این که ما زود می‌رسیم و وقت براى پیاده‌رفتن داریم. این جاها را باید براى کسانى بگذاریم که دیرتر می‌رسند و احتیاج به جاى پارکى نزدیک‌تر به در ورودى دارند تا به موقع به سرکارشان برسند.تو این طور فکر نمی‌کنی؟!
نوشته شده توسط : خاطره | لينک ثابت | موضوع: گوناگون | پنجشنبه چهارم تیر 1388 | 16:40 |

دوران دانشجويي يكي از دوستانم كه تونسته بود بره حج دانشجويي تعريف ميكرد:

اونجا يه دانشجويي بود كه خودش هاج و واج مونده بود كه چه طور اومده اينجا

ميگفت من حتي اسمم رو هم ننوشته بودم ...يكي از دوستانم همينجوري رفته بود بدون اينكه به من خبر بده اسمم رو تو ثبت ناميها نوشته بود و اسمم تو قرعه كشي در اومد

ميگفت من اصلا حتي اهل اين جور چيزا نبودم !....موندم تو كار خدا

واقعا حس كردم كسي دعوتت كنه يعني چي

نوشته شده توسط : خاطره | لينک ثابت | موضوع: عارفانه و الهي | پنجشنبه چهارم تیر 1388 | 10:48 |

داشتيم با ماشين مي رفتيم سمت مركز شهر جايي كه قرار داشتيم و ديرمون هم شده بود

بين راه قرار بود يه وسيله اي رو  هم ببريم منزل مادربزرگمون 

نمي دونم چي شد حواسم پرت شد و يادم رفت اونجايي كه بايد تغيير مسير بدم به سمت منزل مادربزرگمون ، ندادم

به خاطر همين چندين دقيقه مسيرمون دورتر شد با اينكه خيلي هم ديرمون شده بود....با خودم گفتم حتما يه حكمتي داشته

تو مسير بوديم كه ديدم هموني كه باهاش قرار داشتم تو خيابوني نزديك به منزل مادر بزرگم منتظر تاكسي بود !!!

ديديمشو وسوارش كرديم ...درحاليكه اگر اون تاخير ايجاد نميشد ...هم ما ديرتر ميرسيديم به قرار هم اوني كه باهاش قرار داشتيم كلي معطل تاكسي ميموند و اونهم دير ميرسيد !!!!

تازه فهميديم حكمت اون تاخير چي بوده


نوشته شده توسط : خاطره | لينک ثابت | موضوع: گوناگون | چهارشنبه سوم تیر 1388 | 18:10 |