خوشكلترين خاطره ها و اتفاقات زندگي
|
|
مريم عزيز اين خاطره رو برامون گفته : پدرم انسان پاكي بود خدا بهش از همون دوران بچگي برتريهاي خاصي داده بود پدرم تعريف ميكرد يك بار در دوران مدرسه ، مدير مدرسه خيلي به خودش مباهات ميكرد ،مسئله اي به ما داد و گفت هر كس اين را حل كند ، چنين و چنان ... چون خيلي به خودش باليده بود ، من آمدم اين مسئله را شب ،آن موقع نيمه شب حل كردم. صبح رفتم مدرسه ، به تمام شاگردان دادم مسئله را نوشتند . آخر مدير خيلي به خودش باليده بود . مدير آمد ،نگاه كرد ،ديد همه درست است . آن طرفش را نخوانده بودم . يك به يك آنها را خواست پاي تخته تا حل كنند و آنها هيچ يك نتوانستند . مرا خواست ، من حل كردم . به همه آنها بيست داد و به من صفر داد !!! |
|